عشق را ديدم!
راست مي گويم...
در خواب،
شب ماهتابي بود
خواب ديدم!
مادري آمد،كودكش در آب،
ناله ها مي كرد،
دست و پا مي زد،
مادر از خود بي خود شد،
او پريد در آب...
مادر آنگه محو گشت،كودك اكنون مادر هست!
مي ستايم عشق را،
مي ستايم عشق مادر را...
این مثلا شعر از خودم بود...
+
سياه شده در دوشنبه 3 تیر1387 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
الهی بهشت بی دیدار تو زندان است
و زندانی به زندان بردن نه کار کریمان است
الهی اگر به دوزخ فرستی دعوی دار نیستم
و اگر به بهشت فرمایی بی جمال تو خریدار نیستم
مطلوب ما برآر که جز وصال تو طلب کار نیستم
روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست
کار عاشق جز تماشای وصال یار نیست
از سر کویش اگر سوی جهنم می برند
پای ننهم که در آنجا وعده ی دیدار نیست
"مناجات نامه ی خواجه عبدا...انصاری"
+
سياه شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
سختي ها به سبكي هوا،عشق به عمق فضا،دوستان به سختي الماس و موفقيت به روشني خورشيد. اين آرزوي من براي شماست. نوروز مبارك...
+
سياه شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
من برآنم که بدانم راز شقایق چیست...
+
سياه شده در دوشنبه 20 اسفند1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام،آرام
پری کوچک غمگین
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد...
+
سياه شده در دوشنبه 22 بهمن1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
+
سياه شده در چهارشنبه 5 دی1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
هر کودکی با این پیام به دنیا می آید
که خدا هنوز از انسان ناامید نیست....

+
سياه شده در سه شنبه 4 دی1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
نه از خاکم
نه از بادم
نه در بندم
نه آزادم
نه آن لیلاترین مجنون
نه شیرینم
نه فرهادم
فقط مثل تو غمگینم
فقط مثل تو دلتنگم
اگر...
آبی تر از آبم
اگر همزاد مهتابم
بدون تو چه بی رنگم
بدون تو چه بی رنگم
بدون تو...
چه بی تابم...
+
سياه شده در پنجشنبه 22 آذر1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
با همه ي بي سرو سامانيم
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام
آمده ام بلکه نگاهم کني
عاشق آن لحظه ي طوفاني ام
دلخوش گرماي کسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزاني ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته زدريا شدم
تا تو بگيري و بميراني ام
خوب ترين حادثه مي دانمت
خوب ترين حادثه مي دانيم ؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دير زماني است که باراني ام
حرف بزن ... حرف بزن .......... سال هاست
تشنه ي يک صحبت طولاني ام
ها ... به کجا مي کشي ام ... خوب من ؟
ها ... نکشاني به پشيماني ام ... !؟
+
سياه شده در شنبه 26 آبان1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
+
سياه شده در شنبه 12 آبان1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
+
سياه شده در پنجشنبه 3 آبان1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
بنویس آب ، نوشت آب
بنویس نان ، نوشت آب
تخته را پاک نمود و به جایش برگشت
پای او می لرزید، لیک آرام نشست
زنگ تفریح زدند
هرکسی چیزی داشت از برای خوردن
دخترک با اندوه ، زیر چشمی همه را می پایید
وسپس بی تردید ، دست خود کرد دراز سوی شیری که در آن جاری بود
آب ، بی منت خلق
بازهم زنگ زدند،او سرجایش نشست
چشم در چشم معلم خاموش
کرد ترسیم دو سه شاخه ی رز ، رو به شاگردان گفت :
ساقه ها را ازدم ، شکلاتی بزنید
پشت گلبرگ کرم ، یا نباتی بزنید
برگها را بزنید همگی رنگ خیار
گل بالایی را رنگ زیبای انار
گل سمت چپ را ، پرتقالی نیکوست
وسط گلها هم ، رنگ شاد لیموست
آن گل پایین را ، تیره ی گیلاسی
سایه ی گل ها را روشن ریواسی
دخترک ، گل ها را روی یک صفحه کشید
وبه گفتارمعلم کمکی اندیشید
که چه رنگ است انار ؟یا چه رنگ است خیار ؟پرتقال و گیلاس ؟ شکلات و ریواس
اشکی از گوشه چشمش لغزید
گل و برگ و ساقه همه را آبی زد.
+
سياه شده در جمعه 27 مهر1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
مهربانی را در دستان کودکی دیدیم که
می خواست با آب نبات چوبی خود آب شور دریا را
شیرین کند...
+
سياه شده در چهارشنبه 21 شهریور1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
زندگی چون قفسی است.
قفسی تنگ...
پر از تنهایی...
و چه خوب است لحظه ی غفلت آن زندانبان.
بعد هم پرواز...
+
سياه شده در پنجشنبه 28 تیر1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
در گذر گاه زمان،
خیمه شب بازی دهر،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند،
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و...
فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند.
+
سياه شده در دوشنبه 25 تیر1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
نوشته های زیر گفته هایی است از جکسون براون که اندرزهاییست برای زندگی بهتر!
- روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
- حداقل سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.
- برای فردایت برنامه ریزی کن.
- نواختن یک نوع موسیقی را یاد بگیر.
- زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.
- اگر مجبور شدی با کسی درگیر شوی اولین ضربه را بزن و محکم بزن.
- برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.
- اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.
- همیشه در حال آموختن باش.
- آنچه می دانی به دیگران بیاموز.
- روز تولدت یک درخت بکار.
- دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد نبر.
- از مکان های مختلف عکس بگیر.
- رازدار باش.
- فرصت لذت بردن از خوشی ها را به بعد موکول نکن.
- هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با دیگران صحبت نکن.
- گاهی برای خودت سوت بزن.
- شجاع باش،حتی اگر نیستی وانمود کن هیچ کس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.
- به کسی کنایه نزن.
- از بین کتابهایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد.
- صدای خنده ی پدر و مادرت را ضبط کن
- سعی کن کاری نکنی که دیگران احساس مهم بودن بکنند...
+
سياه شده در پنجشنبه 7 تیر1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
من نیستم تا بدانم کیستم،
می روم تا بدانم چیستم
وصل می خواهم...
شاید در این راه من شوم رسوا،
یا شوم پیدا...
شاید که این ره رود به دریا...
یا که کویری تشنه از فراق آب و تا قیامت اسیر در چنگال شنها...
یا زمینی یخ بسته و لرزان از سرما...
یا که بی راهه ای تا ابد به ناکجاها...
هیچ کس نمی داند،
هیچ کس نمی فهمد ،عاقبت من به کجا رفتم؟؟
شاید که رفتم من تا به نزدیک خدا بالا...
اما من ندیدم هرگز هیچ عشقی را بدین حد ساده و شیوا
آری اصل من این بود،
وصل من این بود،
تا ابد من با خدا تنها....
+
سياه شده در یکشنبه 27 خرداد1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
چرا کسی نمی پرسد زمن حالی؟
که جویم چه در این دنیا؟!
که آیا غصه ای دارم؟
و آیا خنده ام از روی خوشحالیست؟
و شاید در دلم دیوار تنهاییست.
کسی از من نمی پرسد که دردم چیست؟
که این دنیا پر از آوای بد خواهی ست...
همه تنها،همه سر در گریبانند!!!
کسی از حال همسایه نمی پرسد!!!
و خاک تشنه ی گلدان
همیشه خشک و صحراییست...
+
سياه شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
+
سياه شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
الهی خدا از تو بگیرد آنچه که
خدا را از تو می گیرد...
+
سياه شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
آورده اند که در پهنه ی گیتی ،مرغکی است که تنها یک بار در زندگی خود آواز می خواند. آوازی دلنشین تر از آواز هر مخلوق دیگری در گستره ی خاک. از آن دم که ترک آشیانه می گوید خاربنی را می جوید و تا بدان دست نیابد آرام نمی گیرد،چون آن را یافت در میان شاخسار گزنده ی آن می نشیند و می خواند.
خود را بر فراز تیزترین و بلندترین شاخه ی خار مصلوب میکند و در واپسین دم زندگی در سوگ خویش ،بلند آوازتر از بلبل و چکاوک نغمه سرایی می کند، نغمه ای آسمانی به بهای زندگی .
آنگاه تمامی جهان در سکوت فرو می رود و بدان گوش می سپارد و خداوند لبخند می زند،چرا که بهترین ها همیشه به بهای رنجی جانکاه به دست می آید
و یا افسانه چنین می گوید....
+
سياه شده در چهارشنبه 22 فروردین1386 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
وقتی که به دنیا می آییم در گوشمون اذان می گن... و وقتی که می میریم برامون نماز می خونن...
زندگی چقدر کوتاه هست...
فاصله بین اذان و نماز...
یعنی زندگی فقط به اندازه ی یک نیت
پس سعی کنیم درست نیت کنیم که سعادتمند بشیم...
یه رکعت زندگی به جا می آورم قربة الی الله......
+
سياه شده در چهارشنبه 27 دی1385 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
دیروز اگر من آرزویم باغی از گل بود،امروز حتی آرزو ننگ است.
دیروز اگر خورجین اسبم مهربانی بود،امروز در خورجین من سنگ است.
گر می نویسم این کلام از قهر،
عیبم مکن آخر،
این درد دلسردیست...
دیگر هوای شعر در من نیست...

+
سياه شده در پنجشنبه 14 دی1385 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
زندگی مرد
ما چرا زنده ایم؟
سر در گم به دنبال تشخیص پائیز و بهار
چرخ میزنیم...
بهار بی برگی
یا پائیز بی باران
کدام سرنوشت ماست؟
تمام کتابهای فیلسوفهای قرن را
دوره میکنم
تا بدانم
زندگی از کدام درد مرد
نمیدانم وقتی یکی از همین اساتید دانشمند
عینکش را پاک میکرد
دنیا چند نفس تا آخر راه فاصله داشت
زندگی مرد
بوی گندلاشه اش
تنها میراث اوست
زندگی مرد
ما چرا ...؟!!
+
سياه شده در جمعه 8 دی1385 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
+
سياه شده در شنبه 18 آذر1385 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
+
سياه شده در دوشنبه 1 آبان1385 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
زندگی همچون قطره ی آبیست
قطره ی آبی درون یک مرداب
چگونه مردابی؟ مردابی در یک سراب
چگونه سرابی؟سرابی در یک خواب و
آن هم خواب یک انسان مست زندگی خراب ....
+
سياه شده در جمعه 21 مهر1385 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|
+
سياه شده در سه شنبه 11 مهر1385 به قلم عاشقی شاید دلتنگ!
|